دوستت دارم ... تنهایی
افکار پریشان بر روح آشفته ام تنهایی را تحمیل میکند و من با تمام بی کس هایم آغوش به رویش باز میکنم تا بلکه همسفرم که سالهاست با من است ناراحت نشود .
به دکتر هم نمی گویم که همسفرم هنوز با من است ( میخواد اونو از من بگیره )چون اگر بداند دوباره در میان قرص ها و سرنگ ها غرق میشوم تا بلکه به گفته ی اطرافیان معالجه شوم ....
یار این یار قدیمی که انها بیماری نامیده اند ... مرا تنها نمی گزارد چون احتیاجی بس زیاد به او دارم
من با تمام وجودم ، با تمام خود خواهی ام ، با تمام غرورم می خواهم که تو بدانی که تو بفهمی که تو حس کنی دوستت دارم
